پرنیا جونپرنیا جون، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 16 روز سن داره
نیمانیما، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 15 روز سن داره

♡♡پرنیا ملکه ی شهر عشق♡♡

خدایا چقدر من خوش عکسم

چند روز پیش با مامانی و بابایی رفته بودیم آتلیه وچند تا عکس خوشگل گرفتیم،  تازه فیلم هم ازم گرفت دلتون آب ،راستی مامانم دوست نداشت بابایی بیاد تو اتاق ومنو ببینه که بعدا دلشو آب کنه و نگه جنسیت من چیه اما بابایی ناقلا اومد تو اتاق،آخیش خوب شد بابایی اومدش تازه  ،هم دلم براش تنگ شده بود ،هم می خواست مامانی از بابایی برا گفتن جنسیت من ازش یه چی بگیره اما نقشه های مامان نقش بر آب شد .  نامردا عجب گرون می گیرند 100 هزار تومان گرفتند از بابایی بابت عکس وفیلمم آخه نمی دونن من پس فردا جاهاز می خوام  بابایی بی چاره ی من چقدر پول بده... خداییش چقدر خوش عکسما... ...
1 تير 1391

هووووووورا دارم بزرگ می شم...

سلام بچه ها و مامان باباها من از فردا وارد هفته سی ام زندگی میشم.واقعا احساس می کنم برای خودم خانمی شدم باید برای آیندم برنامه ریزی کنم،واسه به دنیا اومدنم،واسه بزرگ شدنم،واسه باباو مامانم... واااااااای چقدر کار دارم خدا...   ...
1 تير 1391

من دارم میام...

سلام  اسم من پرنیا هستش... والان حدود  روز با دنیای شما فاصله دارم. تنها چیزی که تحمل این چند روز رو برام ممکن کرده اینه که یه مامان و بابای مهربون دارن برای اومدن من لحظه شماری می کنن و همش سراغ منو می گیرن که... پرنیا کوچولو کجایی دلمون برات تنگ شده،صداشون رو همش می شنوم. منم از این تو با دست وپا زدن می گم دارم میام دنیاتون رو قشنگ تر کنید که  وقتی یه موجود کوچولو و پاک واردش می شه باعث شرمندگی تون نشه                                              ...
1 تير 1391

اول دفتر زندگی

  این وبلاگ رو تقدیم می کنم به یه دونه دختر قشنگم پرنیا تا روزی  که بزرگ وبزرگتر شوی وخودت بتوانی خاطراتت را ثبت کنی من برایت این کار را انجام می دهم تا بدانی که چقدر دوستت دارم  وتک تک لحظات با تو بودن برایم گرامیست.   عزیزدلم  اینجا واست یه صندوقچه پر از خاطرات گذاشتم تاروزی که دیگر در کنارت نبودم باخواندن اینها همیشه لبخند را بر روی لبهای زیبایت بیاورم   عشق من تو حاصل عشقی هستی که تا ابد جاودانه خواهد بود وما نیز تو را با همین عشق بزرگ خواهیم کرد پس همیشه وهرگاه که از ما رنجیده خاطر شدی بیا اینجا وببی...
1 تير 1391

بعداز ظهر بهاری...

یک روز بعدازظهر بود روزی که برای اولین بار تصویرتو توی سونو گرافی دیدم روتا آخر عمر از یاد نمی برم..لوبیا کوچولویی که قلب داشت..صدای ضربان قلبت شد قشنگترین صدای زندگیم...بار دوم که رفتیم سونوگرافی وواسمون دست تکون دادی و مارو عاشق خودت کردی.و90.5.31بود که برای اولین بار با یه لگد کوچولو اعلام حضور کردی ،از خوشحالی اشک توی چشمام جمع شد ...خدایا این منم که دارم قدم به قدم به مادر بودن نزدیک می شم ... وچقدر زود گذشت روزهای انتظار... ...
1 تير 1391

مادرانه ای متفاوت...یادت بماند....

سلام گلم... امروز می خوام برات بگم که مامان و بابا چه جوری با سواد شدند... می خوام برات بگم که ما با باز کردن کتاب فارسی می آموختیم که همیشه با نام خدا که بهترین سرآغازاست آغاز کنیم: می خوام برات بگم که ما با کوکب خانم که زنی پاکیزه وباسلیقه بود پاکیزگی را آموختیم: با خانواده ی آقای هاشمی به سفر رفتیم: با دهقان فداکار ایثار و از خود گذشتگی را یاد گرفتیم: با کبری تصمیم گرفتیم از وسایلمون خوب مراقبت کنیم: با لاک پشت و پرنده تصمیم گرفتیم بی جا سخن نگوییم: باشعر دو کاج کمک به دیگران را یاد گرفتیم: با داستان روباه وزاغ هو...
31 خرداد 1391

تقدیم به دختر گلم پرنیا...

پرنیام غصه نخور ،غصه اسیرت می کنه می بره تو عالمش یک شبه پیرت می کنه حیف اون چشمای نازت که بیاره اشک غم ارزش اشک نداره اون که حقیرت می کنه تو بدون قدر خودت رو سرتو بالا بگیر جنست از گلهای یاسه غم کویرت می کنه اون خدایی که تو رو از جنس گلها آفرید نعمت مادری رو یه روز نصیبت می کنه دیگه اون روز ارزشت می شه قد فرشته ها تازه اون موقع خدا بهشت روزییت می کنه      ...
31 خرداد 1391

لالایی...

لالایی کن بخواب خوابت قشنگه گل مهتاب شبات هزار تا رنگه یه وقت بیدار نشی از خواب قصه یه وقت پانذاری تو شهر غصه لالایی کن مامان چشماش بیداره مث هر شب لولو پشت دیواره   هییییییییییسسسسس نفس مامان لالا کرده   تو که می خوابی تو که می خوابی دنیا همه می خوابد... و معصومیتت هزار برابر می شود ... وعطرش را همه جا می گیرد آنقدر این لحظه را دوت دارم که می خواهم همان لحظه بنشینم وسیر تماشایت کنم خوابت را:خواب یک فرشته ی پاک. چه ناز ودلنشین می خوابی. خوابهایت پر از آرامش دختر...
31 خرداد 1391